شعر
عادت کرده ام هیچ چیز را خط نزنم/ شاید لای سطر ها کسی زندگی می کند.
شهریور 1385
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
صفحات اصلی
صفحه اصلی

داستان

شعر

گفت و گو

یادداشت ها


جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 17 شهریور ماه سال 1385
پیر سوک ها / غوک ها

 

 

 

از طبقه ی هشتم آسمان

پرت شدی به ناگاه چشمانم

باران

آدم­ها را مثل دوده شست

و برد

هیچ کس حوصله ی طغیان نداشت.

 

پایین تر از این همه ارتفاع

در قاب اولین پنجره

تصویر پستان های تو نقش بسته است

ما با هم درگیر شده ایم

از این همه ارتفاع و

 تن دادیم

به قضا و بلای

پیرسوک ها

غوک ها

 

این چهارده طبقه ها چقدر بی رحمند.


جمعه 17 شهریور ماه سال 1385
تن پوشی بباف

 

 

 

 

من کلافه شده ام

کلافی که حتا گربگی ی تو به بازی بازش نمی کند.

نمی دانم اما

بیا بازی های مان را به بزرگ شدن مان نبازیم

این کلاف را بگشا

زمستان می آید

از شعله های ملایم

از ما

تن پوشی

یکی زیر یکی رو

یکی رو یکی زیر

تن پوشی بباف.



جمعه 17 شهریور ماه سال 1385
پیله

 

 

 

 

خواب هایم

در پیله ی تو بزرگ می شوند

پروانه می شوند

 

پروانه هایم اما

پروانه نیستند

هی پیله می کنند که کابوس باشند

پروانه نباشند

 

من از شفیرگی ی خواب هایم می ترسم

من از زاد و ولد این همه کابوس که کارت دعوت نمی خواهند...

***

پیله نکن

خواب هایم را با تو عوض نمی کنم

کابوس های من و بی خوابی تو

دیاسپام هایت را

جویده جویده

بگو که دیگر به من فکر نمی کنی

راستش را بگویم

من هم مدت هاست که کابوس خواب را ندیده ام

مدت هاست که شب ها سیگار نکشیده ام

چای نخورده ام ،حرص هم

من مدت هاست که دیگر من نیستم.

جمعه 17 شهریور ماه سال 1385
آهسته

 

 

 

این شعر سیگار نمی کشد

آسانسور سوار نمی شود

از پنجره حسرت نمی خورد

نامه نمی نویسد

مست _نگاه  نمی کند

پایان نمی خواهد.

 

این شعرتصمیم، چمدان، مسافرندارد

نه مرثیه نه جدایی نه دعوا

آهسته بخوان

این شعر قصد کابوس شدن ندارد.

جمعه 17 شهریور ماه سال 1385
دست من نبود

 

 

 

دست من نبود

پیراهنت شکافت

نگاهم را دوختم

وصله ی تنم نشدی.

 

تو زندگی می خواستی

من خاک گرفته بودم

زبان تو تر بود و

پلک های من گلی می شد.

 

نگاهم کدر بود و تو بودی

اما دور

 دورتر از دستانم

لبم.

 

از زور زنده بودن

پیراهنت می شکافت

پستان هایت می شکفت

اما من خاک گرفته بودم

زنده نبودم

دست من نبود.


جمعه 17 شهریور ماه سال 1385
مزاحم

 

 

 

هی مگسک!

نوکت را از روی شقیقه ام بردار

این خال سیاه نیست

 تنها

 لکه ی بازیگوش جوهری ست

که هرگز کلمه نشد.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 2327


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها